![]() |
![]() |
|
| تقدیم به تو بهترین عشقم |
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 21:58 توسط در تنها ترین تنهایی اش تنهاش بگذار |
|
|
تنهایی تنها در گوشه ای نشسته بود و به خودش و به گذشته اش و به اینده ای که هنوز رقم نخورده بود می اندیشید .....به رویاهایی که داشت ..به ارزوهای محال ....با خود حرف می زد....
"حرف بزن....خواهش می کنم حرف بزن...مردم از این تنهایی و بی کسی ...همه جا پر است از صداهای ازار دهنده . صدای تلویزیون خودمان و ضبط همسایه که تا اسمان ها هم می رود و گاز دادن موتور با اگزوزو سوراخ و صداهای کامیون ها.....هیچکس با من قهر نیست . ولی کسی هم به صحبتهای من گوش نمی دهد ..کسی حرفی با من ندارد . کسی غمسار نیست . ای کاش کسی بود که مثل من از بی همزبونی دلش گرفته بود . کاش کسی بود که او هم برایم حرف می زد و از درد هایش برایم می گفت ...چقدر تنهایم ...... ضبط را خاموش کرد و نوار را به بولش برگرداند ....دکمه پخش را فشار داد .....حالا او هم همصحبتی پیدا کرده بود و حالا نوبت او بود که به درد دلهای ضبط گوش دهد ...... صحبتهایی که عین صحبتهای خودش بود ... دیگر احساس تنهایی نمی کرد ....... "حرف بزن .... خواهش می کنم حرف بزن ....." !!حال که فکرشو می کتم میبینم تنهایی یه درده که هیشکی نمی تونه اونو دوا کنه!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 21:34 توسط در تنها ترین تنهایی اش تنهاش بگذار |
|
|
عاشق چشات مي شن ولي محبت ندارن
حوصله ات كه سر ميره نرو كنار پنجره كه نگن دوباره اين واسه كسي منتظره هر كي گفت دوست داره يه وقتي باور نكني هر چي كاشتم تو اين سالهل تو پر پر نكني
مثل داسها كه عزيز ميشن فصل درو نكنه بگي دوست ندارم و برو |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 22:54 توسط در تنها ترین تنهایی اش تنهاش بگذار |
|
|
خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن
ز غم های دگر غیر از غم عشقت رها کن تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن خدایا بی پناهم ز تو جز تو نخواهم اگر عشقت گناه است ببین غرق گناهم .......
آخر ای دوست , نخواهی پرسید که دل از دوری رویت چه کشید ؟ سوخت در آتش و خاکستر شد وعدهای تو به دادش نرسید . داغ ماتم شد و بر سینه نشست اشک حسرت شد و بر خاک چکید. آن همه عهد فراموشت شد ؟ چشم من روشن , روی تو سپید . جان به لب اومده در ظلمت غم کی به دادم رسی ای صبح امید ؟ آخر این عشق مرا خواهد کشت عاقبت داغ مرا خواهی دید . دل پر درد << عشق >> مشکن که خدا بر تو نخواهد بخشید ......
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 22:53 توسط در تنها ترین تنهایی اش تنهاش بگذار |
|
|
دوستی با هر که کردم حضم مادر زاد شد
آشیان هر جا گزیدم لانه ی صیاد شد آن دوستی که با خون جگر پروردمش نا مروت بر سر دار آمدو جلاد شد...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 22:53 توسط در تنها ترین تنهایی اش تنهاش بگذار |
|
|
تنهايي دادگاه عشق... قسمم قلبم بود وکيلم دلم حضار جمعي از عاشقان
و دلسوختگان. قاضي نامم را بلند خواند. و گناهم را دوست داشتن تو اعلام کرد. محکوم شدم به تنهايي و مرگ. کنار چوبه ي دار از من خواستند تا آخرين خواسته ام را بگويم. و من گفتم : به تو بگويند ... دوستت دارم هر وقت تونستي پاي کلاغ رو سفيد کني . هر وقت تونستي آتش روببوسي هر وقت تونستي توي آب يه نفس عميق بکشي اون موقع مي تونم تو رو فراموشت کنم . |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 22:52 توسط در تنها ترین تنهایی اش تنهاش بگذار |
|
در شهرعشق قدم ميزدم گذرم افتادبه قبرستان عاشقان خيلي تعجب کردم تاچشم کار |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 22:50 توسط در تنها ترین تنهایی اش تنهاش بگذار |
|
دروغ میگقت دیگری را دوست داشت، بارها از او پرسیدم دوستم داری؟گفت:بلی عاقبت از پا افتادم و التماس کردم و گفتم: که هر چه هست بگو تو را خواهم بخشید. نگاهم کرد و گفت:مرا ببخش که دیگری را دوست دارم. به او گفتم: تا به حال تو هزاران دوروغ به من گفتی،و حالا من به تو دوروغ گفتم،هرگز تو را نخواهم بخشید |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 22:50 توسط در تنها ترین تنهایی اش تنهاش بگذار |
|
هنوز جای پات رو قلبمه
هنوز داغی که روی سینه ام گذاشتی سرد نشده هنوز آخرین لبخند تلخت از جلوی چشام پاک نشده هنوز نتونستم فراموشت کنم اما... این رو می دونستی که هم ی اونا کم رنگ شدن کافیه یه موج کوچیک بیاد تا رد پات رو پاک کنه کافیه یه نسیم کوچیک بوزه تا اون داغ رو سرد کنه و کافیه یه اشک شوق ببینم تا اون لبخندت رو از جلو چشام پاک کنه فقط....؟؟؟؟؟؟؟ می مونه جای اون داغ ..... |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 22:48 توسط در تنها ترین تنهایی اش تنهاش بگذار |
|
|
يه روزعشق وديوانگي ومحبت وفضولي باهم غايم موشك بازي مي كرد،تا نوبت به ديوانگي رسيد كه چشم بزاره، ديوانگي همه رو پيدا كرد اما هرچي گشت اثري از عشق نبود،فضولي متوجه شد كه عشق پشت يه بوته گل سرخ غايم شده وديوانگي رو خبر كرد،ديوانگي يه خار بزرگ برداشت وداخل بوته گل سرخ فروكرد ، صداي فرياد عشق بلند شد وقتي به سراغش رفتن ديدن كه عشق چشمانش كور شده و ديوانگي از اينكارش ناراحت بود ، تصميم گرفت براي هميشه عشق رو همراهي كنه و از اون روز به بعد وقتي عشق سراغ يكي ميره و چون كور هست بدي هاي معشوق خودش رو نمي بينه وديوانگي هم هميشه در كنارش هست .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 22:48 توسط در تنها ترین تنهایی اش تنهاش بگذار |
|
|
قسم به چشمات بعد از این جز تو گلی بو نکنم...... جز به تووبه خوبیات به هیچ کسی خو نکنم... قسم به اسمت که تو رو تنها نزارم بعداز این اسم تورو داد میزنم تا دم دمای اخرین قطره به قطره خونمو یک جا به نامت میکنم.. .دل خوشیهای دنیارو خودم به کامت میکنم میبرمت یه جای دور میشم واست سنگ صبور برات یه کلبه میسازم پر ازیه رنگی پرنور رو ح و دل و جون و تنم نظر نگاهت میکنم دنیاها رو فدای اون چهره ماهت میکنم هرچی که باختی پای من هرچی که بردم ماله تو دفتر شعر پیرمو وقتی که مردم مال تو... باورم کن |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 22:47 توسط در تنها ترین تنهایی اش تنهاش بگذار |
|
|
اولین باری که دیدمت
دلمو امانت دادم بهت بهت گفتم مواظبش باش آخه میدونی که چیه ؟ جنسش یه جورایی شکستنیه نمی دونم چی شده بود ولی یه بار که حواست نبود از دستت افتاد وشکسته بود میدونستی نمیتونی ببینی رنگ ضمیرم رو تندتند جمع کرده بودی دل شکسته ام رو دیوونه حواست کجابود، بریده بودی دستت رو آخه ، دل شکسته که ارزش نداره واسه خاطرش، قلب و جونت درد بگیره نمی دونم چه حوصله ای داشتی نشستی و اون ها رو بهم چسبوندی وقتی خواستم پس بگیرم امانتیم رو ، طفره میرفتی ومن همش میخواستم، دل شکسته ام رو دیدم که جمع شده اشک، تو چشمای قشنگ تو دلمو بهم دادی اماحیف که شکسته بود درسته که مثل اولش نبود ولی چون از تو رسیده بود
از اولش هم قشنگ ترشده بود |
|
+ نوشته شده در
جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 22:46 توسط در تنها ترین تنهایی اش تنهاش بگذار |
|
|
وقتی به هم میرسیم سه نفریم (من و تو و عشق )
از هم که جدا می شیم چهار نفریم (تو و تنهایی ٬ من و عذاب )
تقدیم به بهترین عشقم ؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه چهارم آبان 1385ساعت 9:42 توسط در تنها ترین تنهایی اش تنهاش بگذار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
دلم گرفته است دلم گرفته است به ايوان مي روم و انگشتانم را بر پوست كشيده شب مي كشم چراغهاي رابطه تاريكند كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد كسي مرا به ميهماني گنجشكها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردني است
روي قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت زير باران غزلي خواند ، دلش تر شد و رفت چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت روز ميلا د : همان روز که عاشق شده بود مرگ با لحظه ي ميلا د برابر شد و رفت او کسي بود که از غرق شدن مي ترسيد عاقبت روي تن ابر شناور شد و رفت هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد پسري ساده که يک روز کبوتر شد و رفت |
| پیوندهای روزانه |
|
نانسي nancy آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1385 آبان 1385 |
| آرشیو موضوعی |
|
هک و امنیت |
| نویسندگان |
|
در تنها ترین تنهایی اش تنهاش بگذار سعید شرفی میلاد |
| پیوندها |
|
عکس |
|
RSS
|